يادم مياد ميگفتي
برو خدا نگهدار
نوشتي روي ديوار
به آرزوي ديدار
رفتم.غروب رفتن
دلم ميگفتش نرو
نميشنيدم انگار
من التماس دلو
رفتمو باز اومدم
اما نديدم اونو
گفتن كه دير رسيدي
داده به دنيا جونو
گفتم محاله هرگز
اوني كه منو دوست داره
قول داده بود كه هيچ وقت
منو تنها نذاره
ميگن كه آرزومون
افتاده به قيامت
گلم من كه ندارم
اينهمه صبرو طاقت
به عشق تو رو ديوار
منم واست نوشتم
به آرزوي ديدار
منم خودم رو كشتم
منو ببخش عزيزم
كه خيلي دير رسيدم
زير نوشته تو
يه خط سرخ كشيدم
با قطره قطره اشك
با ذره ذره خون
به آرزوي ديدار
منم دارم ميدم جون...
+ نوشته شده در
89/02/24ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط سرسپرده
|
بر درت مي آيم هرشب مرا وا ميزني
گفتمت نا مهرباني دم ز حاشا ميزني
ديدمت يك شب به دريا خيره بودي تا سحر
كاش درياي تو بودم دل به دريا ميزدي...
+ نوشته شده در
89/02/17ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط سرسپرده
|
+ نوشته شده در
88/10/09ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط سرسپرده
|
از تو انتظار نداشتم بسپاريم دست خدا
بگي راه مادوتا از اولش بوده جدا
از تو انتظار نداشتم بشي رام سرنوشت
منو بفرستي جهنمو خودت بري بهشت
از تو انتظار نداشتم كه ازم دوري كني
همه محبتا رو از رو مجبوري كني
از تو انتظار نداشتم كه منو يادت بره
اون دوتا ستاره هاي روشنو يادت بره
از تو انتظار نداشتم كه بشي مثل همه
هميشه ميگفتم...
از تو هرچيم خوبي بگم بازم كمه
ديگه انتظاري از هيچكي تو دنيا ندارم
خودمم شايد يروز خودم رو تنها بزارم!
+ نوشته شده در
88/04/22ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط سرسپرده
|
چشم گذاشتم كه بري قايم بشي
اما هيچ وقت ديگه پيدا نشدي
تو همون رود غريبي كه يه روز
رفتي و قسمت دريا نشدي
چشمامو بسته بودم گمت كنم
وقتي پيدا شدي پيشت بمونم
من ميخواستم كه توي نبودنت
قدر بودنت روبيشتر بدونم
اماتو رفته بودي از پيش من
يه جايي كه ديگه پيدات نكنم
يه جايي كه من ديگه نبينمت
يجايي كه ياد چشمات نكنم
چشم گذاشتم كه بري قايم بشي
ولي هر شب تومياي به خواب من
وقتي چشمامو ميبندم تو ميايي
من نميخوام كه چشامو وا كنم
چش گذاشتم كه بري قايم بشي
گفتي شايد ديگه پيدا نشدم
من همون چشاي بسته اي بودم
كه تو رفتي و ديگه وا نشدم!
+ نوشته شده در
88/01/10ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط سرسپرده
|
بايد ترو پيدا كنم
شايد هنوزم دير نيست
توساده دل كندي ولي
تقدير بي تقصير نيست
با اينكه بي تاب مني
بازم منو خط ميزني
بايد ترو پيدا كنم
تو باخودت هم دشمني
كي با يه جمله مثل من
ميتونه آرومت كنه؟
اون لحظه هاي رفتن از
رفتن پشيمونت كنه
دلگيرم از اين شهر سرد
اين كوچه هاي بي عبور
وقتي به من فكر ميكني
حس ميكنم از راه دور
آخريشب اين گريه ها
سوي چشامو ميبره
عطرت داره از پيرهني
كه جاگذاشتي ميپره
بايد ترو پيدا كنم
هرروز تنها تر نشي
راضي به بامن بودنت
حتي از اين كمتر نشي
پيدات كنم حتي اگه
پروازمو پرپر كني
محكم بگيرم دستتو
احساسمو باور كني
بايد ترو پيدا كنم...

+ نوشته شده در
87/11/16ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط سرسپرده
|
دو چشم خسته اش از اشك تر بود
ز روي دفترم چون ديده بر داشت
غمي روي نگاهش رنگ مي باخت
حديثي تلخ در آن يك نظر داشت
مرا حيران از اين نازكدلي كرد
مگر اين نغمه ها در او اثر داشت!؟
چرا دل را به خاكستر نشانيد؟
اگر از سوز پنهانش خبر داشت
نخستين بار خود آمد به سويم
كه شوقي در دل و شوري به سر داشت
سپردم دل به دست او چو ديدم
كه غير از دلبري چندين هنر داشت...
دل زيباپرست من ز معشوق
تمناي نگاهي مختصر داشت
نگاهش آسماني بود و افسوس
كه در سينه دلي بيدادگر داشت!
پر پروانه اي را سوخت اين شمع
كه جانان را ز جان محبوب تر داشت
به پايش شاعري افتاد و جان داد
كه آفاق هنر را زير پر داشت
نمي داند دل پر درد شاعر
چه آتش ها به جان زين رهگذر داشت
ولي داند : « ... » تاج سر بود
اگر غير از محبت سيم وزر داشت!
مرا گويد مخوان شعر غم انگيز
كه حسرت عقده گردد در گلويم!
خدا را ، با كه گويم كاين ستمگر
غمم را هم نمي خواهد بگويم!

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست !

+ نوشته شده در
87/11/12ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط سرسپرده
|